تنهایی متقارن
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦  

گاهی در زندگی صحنه هایی هست که قابل تکرار نیستند و دریافتن آنها به تصمیمات لحظه ای بستگی دارد. قبل از عید رفته بودم میدان هفت تیر برای انجام کاری. از اتوبوس که پیاده شدم مسیرم از پارک کوچکی نبش میدان می گذشت. مثل همیشه داشتم آرام و بی تفاوت از کنار آدمها رد می شدم که یک دفعه این صحنه نظرم را جلب کرد. چند قدمی جلو رفتم ولی پایم مردد بود.

 از این حس تنهایی خاصی که این دو نفر داشتند و حالت نشستنشان نمی توانستم راحت بگذرم و در عین حال حس می کردم بدون رابطه یا شناخت خاصی از هم و به شکل تصادفی متقارن شده اند. بالاخره دوربین موبایلم را روشن کردم و سریع عکس گرفتم و گذشتم. کل این ماجرا شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید ولی تاثیر آن هنوز با من است.

  تنهایی آدمها داستان غریب قریبی است. 


کلمات کلیدی: