انسان بی رابطه
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸  

تقریبا یک سال پیش بود که فیلمی از جک نیکلسون دیدم به نام As good as you get . فیلم در مورد نویسنده ای است که داستانهای عاشقانه بسیار پرفروشی می نویسه و در عین حال از هر نوع تماسی با آدمها خودداری می کنه! وسواس شدیدی داره، هیچ کس رو به خونش راه نمی ده و در خیابان جوری یک وری راه می ره که نکنه یک وقت کسی باهاش تماس پیدا کنه و در عین حال اونقدر خوب از روابط انسانی و عاشقانه می نویسه که کتابهای معروفی داره.

 اون زمان خیال می کردم این یک جور غلو فیلم سازیه و در عالم واقع چنین چیزی نمی تونه واقعیت داشته باشه تا اینکه چند روز پیش مطلبی در مورد امیلی دیکنسون شاعره شهیر آمریکایی خوندم که واقعا باعث تعجبم شد. این خانم که در عرصه ادبیات آمریکا خیلی نام دار است به ندرت از خانه بیرون می رفته، با غریبه ها اصلا روبرو نمی شده و با اعضای خانواده اش تنها از طریق یادداشت های رمزی صحبت می کرده است! در عین حال شعرهایش در مورد عشق، زنانگی و مرگ هستند.

 این مساله که برخی نام داران حوزه های علوم انسانی دارای زندگی های عجیب و غریب هستند چیز تازه ای نیست. اما پرهیز از رابطه با انسانها و در عین حال نوشتن از انسان، کار عجیبی است. من فکر می کنم اصلی ترین رشد ها وقتی اتفاق می افتد که در چالش با انسان دیگری قرار می گیرند و اصلا به همین علت ازدواج نیمی از دین است چون تو رو در تماس بسیار نزدیک با کلیت وجود یک انسان دیگه قرار می ده. در کنار این موضوع هم معتقدم داشتن خلوت و درونگرایی بویژه برای خانمها امری حیاتی است و در نهایت امر هم تعادل است که حرف اول و آخر را می زند.
کلمات کلیدی: