مهربانی با خود
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٧  

امروز داشتم زیر آقتاب تند و تیز ظهر خیابانها را گز می کردم. چندین نقطه شهر کار داشتم و مثل همیشه سوار بر خط ١١ ! مشغول حرکت بودم که انگار ییهو پاهایم شروع به غرولند کردند. بدون محاسبه زمان پیاده روی کفش پلوخوری پوشیده بودم و حالا یک جفت پای خسته معترض داشتم. اعتراض به پاها محدود نبود و معده متعجب به ساعت اشاره می کرد و طلبکار بود. اولین کاری که کردم این بود که برای خودم یک دسته گل همانتوس خریدم. بعد هم از ممد اناری میدان صادقیه یک لیوان آب انار خنک خریدم که جایتان خالی جگرم حال آمد! وقتی هم به خانه رسیدم برای اولین بار یک تشت را پر آب کردم و پاهای خسته را به آب سپردم. خلاصه که روزی که می توانست بی نهایت خسته ام کند به خوبی تمام شد. گاهی فکر می کنم روح و جسم ما پر توقع نیست و خیلی وقت ها با کوچکترین توجهی شاد می شود اما چی باعث می شه که این کارهای ساده را هم برای خودمان انجام ندهیم؟


کلمات کلیدی: