یاد ایامی...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩  

نوشته بودم:

 

"خدایا! کی تا حالا دوستای به این خوبی داشته، لاله می خواد در آینده فضانورد بشه و این با روحیه ماجراجو و هیجان طلب اون کاملا جوره. برای سارا نقش بیشتر از شغل در جامعه مهمه. فرزانه هم می خواد گرافیست شود. من هم اگر خدا بخواهد یک شیمی دان خواهم شد. خوب خدای مهربان خودت به این فضانورد و مهندس و گرافیست و شیمی دان کوچک یاری رسان که آنها تو را خیلی دوست دارند."

این را سال 1376 نوشتم. سال دوم دبیرستان بودیم. روزش را هم اگر بخواهید چهارشنبه 22 بهمن بود. من سالنامه نویسی رو از سال 75 شروع کردم. درسته که توی این همه سال زمانهایی بوده که خیلی کم نوشتم اما الان در واقع برای خودم 11 جلد زندگینامه دارم که هر از چندی با خوندنش شاد می شم، غمگین می شم، گریه می کنم، می خندم و خلاصه حس واقعا خوبی داره.

الان سارا ایران نیست( تا جایی که می دونم) مهندسی پزشکی خوند. لاله فوق لیسانس فیزیک گرفته و از فرزانه بعد از اینکه اقتصاد دانشگاه علامه قبول شد خبری ندارم.

دوران دبیرستان از بهترین دوران زندگیم بود. یاد اون ایام بخیر...


کلمات کلیدی: