جمعه خوب
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱  

دیروز جمعه خوبی بود. صبح با خانواده محترم مجابی به سمت کرج راه افتادیم و آنجا خانواده من هم ملحق شدند و یک پیک نیک به یاد ماندنی در پارک های جهانشهر داشتیم. برادر من مهرداد و پسر آقای مجابی امیرمحمود هردو ١۴ ساله اند و خیلی شیطون و خیلی دوست داشتنی. یعنی آنقدر انرژی دارند که نگو و نپرس. اختلاف سنی زیاد من و مهرداد باعث شده حس عجیب مادرانه ای بهش پیدا کنم و خیلی خیلی برام عزیزه. امیر محمود هم مثل مهرداده. حالا دیشب این دو آقای محترم مهمان من و عیسی بودند. اولش به دلیل شیطنت زیاد وادارشان کردم به شستن ظرفها و بعد یک پیتزای خانگی برایشان درست کردم. عیسی همراهشان شد به دیدن فیلم(این فیلم دیدنشان هم باحاله فقط تو مایه بزن بزن و ...) خلاصه آخرین خبر که عیسی صبح قبل از بیرون رفتن از خانه داد این بود که ٢ خوابیدن. حالا این پست که تموم بشه میرم سراغشون. دیگه باید بلند بشن. می خوام ببرمشون سینما. البته در واقع اونا دارن منو می برن! کلنجار رفتن با نوجوان ها هم خیلی سخت و هم خیلی شیرینه. خدا برای مادراشون نگه داره. حالا وقتی به ماجرای قتل های نوجوان ها فکر می کنم حالم بد می شه. یعنی بچه هایی همین قدر دوست داشتنی و شاداب سر هیچ و پوچ زندگی هم رو بگیرن. خدایا خودت نوجوانها رو حفظ کن. از ته دل دعا می کنم این موضوع ریشه ای حل بشه و دیگه شاهد این خشونت های بچگانه نباشیم.َ


کلمات کلیدی: