فرهنگ بی نظیر!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦  

صحنه اول: میدان هفت تیر به سمت مفتح شمالی یک روز مانده به روز زن

خانم مسنی به آرامی در حال عبور از خیابان بود که جوان موتور سوار با لحن زننده ای داد زد، برو کنار دیگه پیری...

از خجالت می خواستم برم توی زمین. دلم نمی خواد باور کنم که هر روز و هر روز شاهد رفتارهایی از این بدتر هستیم . اما حداقل زمانی بود که افراد مسن خیلی بیش از این حرمت داشتند. این خانم مسن هم احتمالا داشت به همین موضوع فکر می کرد.

صحنه دوم: ده دقیقه بعد یک سوپر مارکت

در حال هلاک شدن از گرمای ساعت ٣ بعد از ظهر وارد مغازه شدم و یک آب معدنی گرفتم ولی قیمت بالاتر از چیزی بود که فکرش را می کردم. وقتی علت را پرسیدم پسربچه ١٠ ساله از پشت دخل گفت: این قیمت خنکشه! اگه گرمش رو میخوای ارزونتره

کله ام داشت سوت می کشید. عجب جامعه دلپذیری. چه نسل  باشکوهی. یعنی قراره در صورت قطعی آب و برق چه بلایی سرمون بیاد؟!

خدایا کجا می رویم؟


کلمات کلیدی: