تعطیلات
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸  

معمولا روز آخر تعطیلات آدم یادش می افته که چقدر کار قرار بوده انجام بده و هیچ کدوم رو انجام نداده. حداقل برای من که همین طوره. تا لحظه های آخر تاب می خورم و سعی میکنم به یک دونه از قولهایی که به خودم داده بودم فکر نکنم!

تا بتونم می خورم، وقت طلف می کنم، پای تلویزیون کانال بالا پایین می کنم و این وسط شاید فیلمی ببینم یا کتابی بخوانم.

توی دانشگاه که بودیم بچه هایی که اهل دانشکده گردی بودند یک واحد درسی خیلی مهم داشتند به نام ولولوژی! که من الان واقعا معنای اون رو درک می کنم. این سه روز به غیر از مرور این درس مهم، فیلم عشق سالهای وبا رو دیدم. یک پیک نیک نصف روز هم با خانواده هایمان رفتیم سمت روستای ایگل باغ گل پیاده روی کنار رودخانه که واقعا خوش گذشت. جای همگی خالی.

از شنیدن خبر فوت خسرو شکیبایی ناراحت شدم. به نظر هنوز در میانسالی بود ولی مرگ این حرفها را نمی شناسد. بیشتر از همه خانه سبزش رو دوست داشتم و حس خاصی که توی عاطفه گفتنش بود. یادمه یکی از صحنه هایی که با مهرانه مهین ترابی بازی کرد خیلی حساسیت برانگیز شد. روحش شاد.


کلمات کلیدی: