بی دلیل و ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱  

نه حال نوشتن داشتم نه بهش فکر کرده بودم اما دیدم که نمی شه. یکی از لاک پشت ها برای هزارمین بار در رفته. همیشه زود پیداش می کردم اما این بار هرچی می گردم انگار آب شده رفته تو زمین. از دست من عصبانیه. آخه باهاش دعوا کردم.

خرس شده گنده شده

 دیگه حرف گوش نمی ده

 دیشب گفتم به جهنم برو بمیر

بهش برخورده

می خواد بمیره

اما می خوام پیداش کنم

خودتو به من نشون بده

عین خودم زود رنجی

اما می دونم که بر می گردی

خانم مجابی می خواد تقی(لاک پشت خودشون رو) ببره درمانگاه. یه چیزی تو لپش گیر کرده. من که خودم خوبت کردم. بدون جراحی. بیا قول می دم دیگه سرت داد نزنم.


کلمات کلیدی: