تولدی دوباره
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦  

خوشحالم. یه جور حس سپاسگذاری غیر قابل توصیف که باعث می شه پراکنده بنویسم. دیشب تولدم بود. بیست و ششمین سالی که در این دنیا زندگی کردم. با آدمهای بی نظیری که خانواده من شدند و قدم به قدم، لحظه به لحظه همراهیم کردن.

 عیسی تمام ابزارهای شگفت زده کردن منو به کار گرفت. اصلا تصور نمی کردم در تهران پارکی رو پیدا کنه با آلاچیقی به اون بزرگی و فضایی زیبا و هوایی خوب که بشه از سی نفر آدم پذیرایی کرد. تا لحظه آخر نفهمیدم چه خبره و این البته از لطف خانواده مجابی هم بود که انصافا خوب منو سردواندن! گلچینی از عزیزان در یک جمع صمیمی و در نهایت سادگی. این بهترین تولدی بود که تا حالا داشتم. نمی تونم از تک تک آدمهایی که آمدن اسم ببرم ولی از صمیم قلب از همشون ممنونم.

 دیشب رو با ذوق یک بچه خوابیدم و حال همه بچه های بزرگسال مثل خودم رو که کودکی رو دوباره درک می کنن می فهمم.

حال با اعماق وجود می دانم که تنها نیستم و معنی این جمله رابیندرانات تاگور  را بهتر می فهمم

بادهای مرحمت همیشه می وزند

تویی که باید بادبانهایت را برافرازی

 

خدای عزیزم ممنون


کلمات کلیدی: