﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پرستنده</title>
    <description>maryamtahmasebi's description</description>
    <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مریم طهماسبی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 05:49:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>حافظه فیل و آقا مبین</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمی دونم چه کسی در مورد حافظه فیل ها تحقیق کرده ولی راستش من هیچ وقت ربط حافظه فیل ها و بچه ها به یکدیگر را جدی تلقی نمی کردم تا اینکه خداوند آقا مبین را به ما داد و تازه فهمیدیم که فیل ها باید جلوی ایشون لنگ پهن کنن. یادمه بچه که بودیم خوابیدن یک راه عمومی برای فراموشی غم و غصه ها و قول های عمل نشده مامان و خاله و... بود. اصولا خود من از خواب که بلند میشدم حداقل تا چند دقیقه اصلا چیزی یادم نمی آمد اما مبین انگار از لحظه باز شدن چشمش همه چیز رو با دقت 100 درصدی به یاد داره! یعنی فقط چشمش که باز شد (یا حتی هنوز درست باز نشده!) میگه مثلا مامان اون اسباب بازی که گفتی کجاس؟ یا اون خوراکی که گفتی بخواب بعد بهت میدم رو بده زود تند سریع!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;واقعا نمی دونم با این شکل حافظه چه کنم؟ ینی اصلا و ابدا و تحت هیچ نقشه ای نمی تونم سرش کلاه بذارم&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راستی بازار خیریه بنیاد زینب هم از دیشب شروع شد و تا جمعه شب در محل بنیاد ادامه داره هر کسی دوست داره شور و شوق جوانها رو در کنار دستپخت خوشمزه مسن تر ها امتحان کنه بیاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/208</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8976344/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8976344</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 05:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تفاوت میان واقع گرایی و اخلاق گرایی</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز در جلسه ای حضور داشتم که باعث شد این موضوع در ذهنم جدی شود. اینکه در انجام هر کاری اگر بخواهیم گزارشی واقع گرایانه ارائه کنیم آیا این گزارش اخلاقی هم خواهد بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;معتقدم که خیر، لزوما &amp;nbsp;اینگونه نیست و متاسفانه در بستر واقعیات معمولا بی اخلاقی موج میزند. اما خود من به شخصه اخلاق گرایی را بر واقع گرایی ترجیح میدهم چون پذیرش واقعیات غیر اخلاقی کار ساده ای نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/207</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8946544/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8946544</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 11:55:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیشتر مشکلات از فرهنگ است نه از شریعت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راستش برای کسی چون من که نقدهای جدی به یکسری از مسائل شرعی و غیرکاربردی بودن آنها دارم نوشتن این مطالب کار ساده ای نیست. اما اصولا نمی توانم بی انصافی را تحمل کنم و ببینم که در اقصا نقاط جهان و &amp;nbsp;نیز داخل کشور خودمان رکیک ترین الفاظ به دلایل کاملا نامربوط نثار شریعت می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;درباره این که شریعت چه چیزهایی را شامل می شود و تا چه حد درست یا نادرست است همانگونه که گفتم حرف و نقد بسیار است (حداقل خود من در این باره صرفا قائل به متن قرآن هستم و نه چیز دیگر) اما من مشکل عمده کشورهایی که بنیادگرایان اسلامی در آنها حرف اول را می زنند را در فرهنگ منحط و پس افتاده میدانم نه شریعت اسلام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چندی پیش یکی از دوستان آمریکائی ام که انسان بسیار متدین مسیحی است حرف بسیار زشتی درباره شریعت نوشت که شدیدا ناراحتم کرد. ماجرا از این قرار بود که دو مرد افغان در کانادا سه زن از خانواده خود را به ظن عمل خلاف عفت به قتل رسانده بودند. متاسفانه به دلیل قطعی اینترنت پاسخ دهی به او برایم غیر ممکن شد و مساله هم از زمان خودش گذشت اما این قصه از دل من نرفت که هر روز شاهد چنین ادعاهای بیهوده ای هستم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شما هر دین، هر عقیده و هر مرامی را در کنار این فرهنگ منحط و عقب مانده بگذاری نتیجه ای جز قتل و خشونت علیه زنان حاصل نمی شود. سوءظن در اسلام حرام است. نسبت خلاف عفت و تهمت به زن با بالاترین تودهنی خداوند در قرآن مواجه می شود (ماجرای بازگشت یکی از همسران پیامبر با دو مرد که از سپاه عقب مانده بودند و شروع شایعات و بعد آیاتی که با شدید ترین لحن ممکن این گونه یاوه گویی درباره زنان را با با عذاب علیم جواب می دهد). قتل بالاترین گناه و هر قتل نفس به مثابه کشتن همه انسان های روز زمین است. حالا کجای این معادله وحشیگری افغان ها ردپایی از شریعت هست؟ متاسفانه روان جامعه جهانی هنوز گوش شنوایی برای این حرف ها ندارد و ترجیح می دهد تقصیر را بر گردن مذهب بیاندازد در حالی که فرهنگ جایگاه اول را دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شما فکر کنید که هنوز پس از گذشت 1500 سال از ظهور اسلام در افغانستان و عربستان و .. پرسیدن نام زنی که همراه مردی است خلاف است و کار می تواند به خونریزی برسد (نمونه اش را اخیرا در جانستان کابلستان امیرخانی خواندم ) اما در همان عربستان پس از مرگ پیامبر زهرای مرضیه با صدای بلند جاهل مردان عرب را که زن را انسان هم حساب نمی کردند خطاب می کند که من فاطمه هستم، پدرم رسول خدا بود! این را دیروز خانم گرجی در مکالمه کوتاهی که پس از مدتها داشتیم برایم می گفت. اینکه ببین پیامبر در طول 20 سال چه کرده که زن را از جایگاه خرید و فروش و به ارث رسیدن به جایی رسانده که فاطمه برای گرفتن حقوق اقتصادی خود تا به این حد فعالیت می کند. در حالی که در سال 2012 در افغانستان هنوز زنان را به خاطر به دنیا آوردن فرزند دختر می کشند و زنان حق طلب ارث شرعی خود را ندارند. کجای این فرهنگ منحط عقب مانده شریعت حرف می زند؟ حرف این فرهنگ را فقط مردان کوته فکری میزنند که هر شریعت و آئینی را با امیال پست و پائین خودشان قیاس و توجیه می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اگر اینترنت قطع نمی شد اینها را برای دوستم ترجمه می کردم و می فرستادم اما صدای بنیادگرایان فعلا از صدای ما خیلی بلند تر است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/206</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8928689/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8928689</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 13:59:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشاق المبین!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;امروز صبح واقعا غافلگیر شدم. وقتی تلفن زنگ زد و مامان و بابا گفتند که به مناسبت روز عشق می خوان با عشقشون یعنی آقا مبین صحبت کنن!&amp;nbsp;&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&amp;nbsp;فکر کن! ما دیگه رسما به تاریخ پیوستیم. آقا عیسی جان هم که اصولا به روز عشق و این جور لوس بازی ها اعتقادی ندارد (و البته صادقانه خودم هم همینطور!) بنابراین فعلا ارسال عشق صرفا به مقصد آقا سید مبین صورت می گیرد. این چند روز بی اینترنتی هم داستانی بود. چند تا کار خیلی مهم داشتم که اگر این قضیه تا پنجشنبه طول می کشید رسما به باد فنا می رفتم. خدا را شکر که درست شد. ببین کارمون به کجا رسیده که بابت وصل شدن اینترنت هم باید دست به دعا برداریم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/205</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8917816/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8917816</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 17:43:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عبادت زنانه را به صلوات شمار نیازی نیست!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جای همگی خالی. امروز عصر که برف تازه تازه داشت روی زمین می نشست و می شد قبل از گربه ها برای خودت جا پا درست کنی روی برف سبک سفید، رفتم پیاده روی اطراف خانه و البته هدف آخرم خرید مجله همشهری جوان هم بود که سالهاست (از سال 84 به این سو) عادت کرده ام به خواندن هفتگی اش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چند روزی است که موضوعی ذهنم را مشغول کرده از جنس ذکر و معنویت. راستش اصلا خوش ندارم به سیاق برخی همه چیز را زنانه و مردانه کنم. چون &amp;nbsp;عده ای دقت نمی کنند که خداوند هر یک از ما &amp;nbsp;را اول از نفس واحده خلق نموده و سپس به دوجنس متکثر گشته ایم و در یک کلام انسان بودن بر جنسیت اولویت دارد و ما در نفس واحده خود هم زن هستیم و هم مرد. اما جنس روح زنانه و مردانه &amp;nbsp;پس از تکثر بی نهایت به لحاظ کاربردی با هم تفاوت دارد. موضوعی که ذهنم را مشغول کرده این است که معتقدم معنویت و عبادت در روح زنانه از تعداد و مقدار و اندازه بی نیاز و دور است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثال بارز آن را در عبادت حضرت مریم و مکالمه خارق العاده او با حضرت زکریا می توان یافت و تفاوت مواجهه ذهن زنانه و مردانه با موضوعی واحد. بی جهت نیست که زن را خیر کثیر می دانند و کثیر یعنی زیاد اما زیادی مبهم! یعنی عدد و رقم و اندازه در کار نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میخواهم بگویم در وجه زنانه ما چیزی به نام صلوات شمار نداریم! اصولا من ذکر را مقوله ای مردانه می دانم و تکرار با تعداد مشخص (که البته به هیچ وجه منکر فواید آن هم نیستم) به دلیل تاکید بر کیمیت و حفظ عدد را بیشتر مشتق از روح مردانه می دانم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم هست که وقتی 10-12 ساله بودم و خب وجه غالب روانم مردانه بود خیلی به این تعداد ها اهمیت میدادم. یک دفترچه درست کرده بودم برای نماز قضاهای صبحم که هر روز در میان نماز ظهر و عصر دوتا را ادا کنم و تعداد ادا شده ها از از باقی قضا شده ها کسر کنم و ببینم دقیقا چقدر بدهی باقی مانده است!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این موضوع خیلی حساسی است که میدانم مثل راه رفتن بر یک شمشیر دو لبه اگر نتوانم منظورم را درست انتقال بدهم ممکن است موجب سوء تفاهم های جدی شود. برای همین قدری دست به عصا حرف می زنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;من آئین داشتن را امری بسیار نیکو میدانم اما تاکیدات بیش از حد بر تعداد و عدد و رقم ها که نمود کاملش را در مفاتیح الجنان می توان یافت را ناشی از تلقی مردانه ای می دانم که منجر به همان مکالمه میان مریم و زکریا شد و درس بزرگی که معنویت و عبادت روح بزرگ و زیبای مریم به زکریای نبی داد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مرام زنانه برای صحبت با خالق، تعداد ذکرهایت را شمارش نمی کنی، آرزوهایت را به عدد و رقم (مثل 70 تا قصر در بهشت و 50 تا ثواب جنگ بدر و...) بیان نمیکنی و از خداوند خیر کثیر طلب می کنی.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;درباره حضرت مریم و درس های بزرگی که به مردان زمانه خود (از حضرت زکریا گرفته تا روحانیون ترش روی متعصب یهود) داد باید کتاب ها نوشت.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز وقتی روی برف های تازه تازه رد پایم را به جا می گذاشتم به همه اینها فکر می کردم و راستش نمی دانم تا چه حد موفق شدم نقش مغشوش ذهنم را روی کاغذ مجازی شفاف کنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/204</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8870043/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8870043</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 16:08:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درس بزرگ مبین به من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شاید باعث خجالته اما واقعیت اینه که در زمینه های زیادی مبین از من با استعداد تره. به ویژه در زمینه بروز عواطف و احساسات و راه حل های خلاقانه با همین سن دو سال و 4 ماهگی کلی چیز به من یاد داده اما این آخری واقعا متعجبم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چند روز پیش روی پیشونیم یک زخم کوچیک شده بود (جالب اینکه خودش چنگول کشیده بود وسط بازی) ظهر کنار هم خوابیده بودیم تا به زعم خودم لالایی بخونم خوابش ببره. حواسش خیلی به صورت من دقیقه برگشت گفت مامان اینجا اوخه؟ گفتم آره مامان. اولش خواست با دست پوست خشک شده رو برداره که من الکی گفتم اوخ ! می خواستم از بحث شیرین خواب منحرف نشیم. بعدش یک اتفاقی افتاد که باعث شد این پست رو بنویسم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به من با حالت دستوری گفت :مامان چشمات بسته. گفتم چشم. بعد این شعر موش آمد دست داره پا داره که ما از نوزادی براش میخوندیم تا قلقلکش بدیم رو برام خوند و هر بار موشه تا صورت من می آمد و با ملایمت پوست زخم رو می کشید. از تعجب چشمم رو باز کردم. فوری گفت مامان چشم بسته! سه بار این شعر رو برام خوند تا با ملایمت هر چه تمام تر و با خر کردن تمام و کمال پوست زخمی رو برداشت. آخرش هم با خوشحالی گفت که چشمم رو باز کنم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;واقعا نمی دونستم چی بهش بگم. شرمنده این هوش عاطفی و شیوه خلاقانه بودم که خودم بلد نیستم خیلی جاها ازش استفاده کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/203</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8838484/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8838484</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 13:23:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان عروسک ها، زبان خواب ها، زبان خدا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هفته گذشته بیشتر زمانی را که با همسر جان توی ماشین بودیم صرف گوش دادن به صحبت های عمیق دکتر رابرت جانسون کردیم.(همان که دو کتاب زیبایش را ترجمه کردم . متاسفانه هنوز هیچ کدام چاپ نشده، برای دوستانی که نمی شناسند باید بگویم او از برجسته ترین روانشناسان یونگی و تحلیل گر قدرتمند قصه &amp;nbsp;است) این پیرمرد دوست داشتنی با آن صدای عمیق اسطوره ای که آدم را به دنیای طلایی آنگونه که خودش توصیف می کند می برد. خدا عمر دکتر هافمن را زیاد کند که کل این مجموعه ها را برای ما فرستاد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در یکی از بخشها دکتر جانسون در حال توصیف زبان خواب و رویا بود و اینکه خداوند با زبان خواب با ما حرف می زند. اما ناخودآگاه ما چگونه این پیامها را به ما می رساند؟ او عقیده دارد که ما هم مثل بچه ها زبان عروسکی را خوب می فهمیم. اینکه یک بچه سه ساله حرفی را که در یک بازی نمایشی از زبان یک عروسک می شنود خیلی راحت تر قبول میکند تا از زبان آدم بزرگ ها همان حرف را بشنود. آدمها و نمادهایی هم که به خواب ما می آیند مصادیقی از همین زبان عروسکی هستند و هرکدام یک وجه وجود ما را بازی می کنند. هر کسی که به خواب ما می آید بخشی از خود ماست و پیامی از لایه های عمیق تر آورده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;وقتی این ترک ها را گوش میدادم به تنها چیزی که زیاد فکر نکرده بودم تاثیر زبان عروسکی روی بچه ها بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مبین عسل من الان دو سال و چهار ماه دارد و من مدتی بود که میخواستم با روخوانی کتاب چگونه توالت رفتن را به فرزند خود آموزش دهید او را از پوشک بگیرم و البته پیشرفت خاصی نداشتم و مبین با سماجت خاصی به حرف های من اهمیت نمی داد تا اینکه مادرشوهر مهربان و خردمندم یک بازی برای مبین اختراع کرد. واقعا خوشحالم که هم من بهترین مادرشوهر دنیا را دارم و هم مبین مادربزرگ به این خوبی دارد. مامان معصومه یک نمایش پاپت یا عروسکی برای مبین ترتیب داد با چند شخصیت با اسامی تخیلی سیمین و سامان (که انصافا عروسک های زشتی هم هستند). من که موقع بازی حضور نداشتم و سرکلاس بودم اما در طی 4-5 ساعتی که نبودم مبین به حرف سیمین و سامان گوش داد و پوشک را کلا کنار گذاشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از این ماجرا بود که درستی حرف های دکتر جانسون را در هر سه سطح واقعیت درک کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/202</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8808702/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8808702</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 05:04:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی با نیروهای متناقض</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هر وقت توی تدریس شخصیت های زنانه با آتنا می رسم (کهن الگوی عقل و خرد و جنگ و شهرو....) برای صدمین بار خودم را مرور میکنم و همۀ تناقض هایی که این انرژی در زندگیم ایجاد کرد و البته همۀ دستاورهایم را هم مدیون این وجه هستم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt; از زمانی که یادم می آید سرم توی کتاب بود و بقیه بچه ها را کودن و کوته فکر حساب می کردم. حتی تا همین اواخر احمق بیشترین فحشی بود که به کا ر می بردم و البته واضح است که از احمق بودن به شدت می ترسیدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از رابطه عاطفی حتی در آغوش گرفته شدن توسط خواهرم بیزار بودم و اصلا در جمع های زنانه آفتابی نمی شدم. هر زمان از مهمانی می آمدیم بدون توجه به بقیه لباس هایم را به جالباسی میزدم و نظم اتاقم حتی برای مامان هم جالب بود. از طرفی قدرت تخیل بسیار قوی هم داشتم. یادم می یاد که وقت درس و خیالبافی را به دقت مدیریت می کردم به هر کدام زمان خاص خود را می دادم. آتنا مرا به خیلی چیزها رساند و البته مرا به لحاظ عاطفی عقب نگه داشت. حتی امروز هم که سال هاست با این دانش آشنا هستم و خودم را بهتر می شناسم گاهی میان این همه تناقض نمی توانم چهره واقعی خودم را با اطمینان ببینم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زندگی با نبروهای متناقض موهبت است اگر شیوه مدیریت را بلد باشی و از هیچ طرف بوم نیفتی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/201</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8748609/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8748609</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Jan 2012 15:04:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تقدیر من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;کار واقعی من در زندگی و اون چیزی که ساخته شدم براش نوشتنه (البته نه از نوع وبلاگ نویسی که بلد نیستم!)&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما راستش رو بخواین خیلی وقته فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم از این واقعیت فرار کنم باز هم تنها کاری که به بهترین و راحت ترین شکل میتونم انجام بدم نوشتنه. شاید یک روز دست از تقلا بردارم و نویسنده بشم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/199</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8730838/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8730838</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 06:28:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کتاب جدید دکتر کلاریسا پینکولا استس</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این کتاب عزیز دو هفته پیش به دستم رسید. دوستان مهربان زیادی دارم که یکی از پر مهرترینشان آقای دکتر هافمن روانشناس برجسته خانواده است که دوستی 50 ساله با دکتر استس دارد و او این کتاب و کتاب های دیگری را برایم فرستاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوستداران کتاب " زنانی که با گرگ ها میدوند، قصه ها و اسطوره های کهن الگوی زن وحشی" سال هاست که منتظر کتاب دیگری از دکتر استس هستند و حالا پس از 20 سال و پس از کلاس های صوتی بی نظیر و آمادگی خرد زنانه جمعی این کتاب بالاخره منتشر شد (البته به زبان انگلیسی! زیاد دلتان را صابون نمالید) درست در آخرین روزهای سال 2011 میلادی کتاب &lt;span style="color: #008000;"&gt;"رهایی زن قدرتمند: عشق معصوم مادر مبارک به روح وحشی"&lt;/span&gt; منتشر شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از وقتی که خواندن کتاب را شروع کرده ام حس عجیبی دارم. انگار انرژی قدرتمند عشق مادرانه حتی از میان صفحات کاغذ مستقیم به قلبم وارد می شود و گاهی صدای تند شدن ضربانش را به وضوح می شنوم. &amp;nbsp;امیدوارم شرایطی فراهم شود که پس از خواندن کامل کتاب بتوانم آنرا ترجمه کنم. حیف است از این همه زیبایی و عظمت که یک جا بماند. باید منتشرش کرد. این زیباترین کتابی است که دربارۀ حضرت مریم و از آن بالاتر وجه مادرانۀ هستی با همۀ ظرافت هایش خوانده ام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/post/198</link>
      <author>مریم طهماسبی</author>
      <comments>http://maryamtahmasebi.persianblog.ir/comments/7568/8694262/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7568.post-8694262</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Jan 2012 12:02:46 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
