یک سفر ضربتی هیجان انگیز!

سرماخورده ام حسابی

ولی حال خوشی دارم

خاله ام بعد از 18 سال آمد ایران

از میان نه تا خاله ام سه تایشان را خیلی دوست دارم و یکی شان همین خاله ناهیدم بود که 18 سال است هلند زندگی می کند و با این وجود حس نزدیک و خوبی به هم داریم

یک سفر 24 ساعته هیجان انگیز هم به تبریز داشتیم. چهارشنبه خیلی روز سخت و شلوغی بود هم معارفه مامان معصومه و هم دو شب بی خوابی قبلش به خاطر آلرژی مبین اما وقتی پای دیوانه بازی وسط باشد نام ما سه نفر (من و عیسی و علی) می درخشد! 

یازده شب راه افتادیم و مبین را کرج سپردیم به مامانم و زدیم به جاده تبریز

عجب شبی بود! سه تایی داشتیم از خواب میمردیم ولی عهد کرده بودیم که صبحانه و نهار را در بازار تبریز بخوریم و تا شب برگردیم تهران

عجب بازار زیبایی بود. وقتی ما رسیدیم هنوز مغازه ها بسته بودند و سراها و تیمچه ها تازه در حال گشایش بود. حس فوق العاده اش قابل توصیف نیست. صبحانه مبسوط حاج سلطانعلی (شامل سرشیر عسل و شیربرنج عسل و پنیر درجه یک) را خوردیم و گشت زدیم در شهر تا نهار حاجی علی را هم بخوریم و برگردیم تهران. ظهر بازار شلوغ بود و اصلا حال صبح را نداشت.

دوازده شب به حالت سینه خیز رسیدیم خانه و بعد از چهل ساعت بی خوابی بالشت هایمان را در آغوش گرفتیم!

جای همگی خالی! :)

/ 6 نظر / 38 بازدید
پینه دوز

نکن این کارا رو ... نسازید این خاطره ها رو .... از ما عبرت بگیرید ..... هر چند ... خوش باشی رفیق هیچ چیز به میزان دیوانه بازی حال نمیدهد ...

مهدیه

هههههههه ما هم یک بار ضربتی به جنوب سفر کردیم خخخ یادش یخیر[خنده]

پینه دوز

ببخشید هر نه خاله ، خاله ی حقیقی هستند ؟؟؟!!!

مریم

سلام خانوم خوبین؟ عجیبه که با هم اسم خودم اینقد راحت باشم؟:-) منم مریم طهماسبی ام و عاشق زنای موفق و سرزنده مثل شمام، راستی من کارشناس تغذیه ام،مثل اینکه زیاد دل خوشی از کار ما نداری!:-)

پینه دوز

[نیشخند] بر عکس مادر بزرگ های من هر کدوم سه تا بچه اوردند مادر بزرگ پدری مادرم دو تا و مادر بزرگ مادریش باز 3 تا !! می خوای یه وصلتی چیزی جور کنیم خانواده ها تنظیم بشن ؟ [نیشخند]

مریم

هم چنین،تمام استادای محترم ما هم تاکید دارن که رژیم باید منطقی و بر پایه تغییر سبک زندگی باشه،نه اینکه یه ماهه لاغر کنی و بذاری کنار،خوشحالم از آشناییتون،روی ماه پسر خوشگلتونو ببوسین:-*