حماقت هنوز سایه من است

یک درس خیلی بزرگ دیگه از مبین گرفتم که هنوز اثرش توی روانم داره چرخ میخوره

دو شب پیش داشتیم با عیسی حرف میزدیم که یک دفعه صدای چرخ شکستنی از آشپزخانه آمد. مبین در ماشین ظرفشویی را باز کرده بود، رویش ایستاده بود و بخشی از لولای در را شکسته بود. خیلی خیلی عصبانی شدم. این ماشین واقعا کمک بزرگی است به من و فکر از دست دادنش هم عصبانیم می کرد. به مبین با همین عصبانیت گفتم : احمق! بلافاصله و با بغضی که از یاد نمی برم گفت: مامانی من احمق نیستم من پسر تو هستم!!!

اولش لال شدم و بعد خندیدم و بعد فکر کردم.

پسرم راست میگه، اون احمق نیست فقط پسر منه! :)

/ 5 نظر / 12 بازدید
مهدیه

اییییییییییییییییییییییییی جانم عچیچم الهیییییی بابا مریم جون یه عکس از گل پسر بذار برامون دلم آب شد[ماچ]

زهرا

اااااا.........بچم...چرا دعواش کردی داشته تست کیفت می گرفته ببینه جنسش خوبه یا نه!!! از این سوتی ها زیاده خواهر....همه لغذهایی که برایدیگران خوندیم تو این پروسه مادری پیش میاداساس!

مریم

وای دلم ضعف رفت....... اگه من بودم نمیتونستم جلو خودمو بگیرم...حتما بعد این حرف میپریدم ماچش میکردم..... من پسر توام.............. خیلی حس خوبیه....خیلی... :)

زمانی

کاملا موافقم که این سایه شماست استاد.ومعمولا شما این سایه را با خودشیفتگی وگاهی با فیگورهای تبختر آن رامیپوشانید.البته گاهی هم از طریق کنترل همسرجان آنرا تغذیه میکنید.

بابای مبین

ما هم اجالتا تایید می کنیم چون شاهد ماجرا بودیم و من چنان شرمسار شدم از این واقعه که به عنوان موضوع درسی از آن استفاده خواهم کرد.