تئوری یکپارچه شادمانی

چند روز پیش مطلب کوتاهی خواندم از خانم آندرا پولارد که به تازگی کتابی درباره شادمانی منتشر کرده است. وی در این مطلب کوتاه تئوری خود را تلفیقی از تفکر شرق و غرب در رابطه با شادی معرفی می کند. اینکه ابزارهای شادی و بودن با حس شادی هر دو برای تجربه آن لازم است. یعنی هم افراد و وقایع و هم درک ما از وجود خودمان برای رسیدن به شادی ضروری است. ترجمه این مطلب را در ادامه می خوانید.

آندرا پولارد: تئوری یکپارچه شادمانی یا دو بال خوشبختی

زندگی را نمی توان به یک متغیر کاهش داد و شادمان هم زندگی کرد. شادی یک نوع واحد از تجربه مثبت انسان از حس هایی مانند لذت، رهایی، اشتیاق و حتی عشق نیست. زندگی جنبه های بسیاری دارد و شادمانی نیز به همین شکل وجوه متعدد دارد. اگر آرزو داریم که زندگی مان شاد باشد، نیاز داریم که پیچیدگی زندگی را بپذیریم و با تمام توان انسانی مان به آن پاسخ دهیم. ما باید بیاموزیم که به همه جنبه های زندگی متصل باشیم.

بسیاری از کتب روانشناسی عامه پسند تنها روی دو وجه شادی متمرکز می شوند و به همین علت مقصد ناکارآمدی دارند. کتاب جدید من یعنی تئوری یکپارچه شادمانی برای جستجوگران شادی حقیقی نوشته شده است و سعی دارد که کل زندگی را مورد توجه قرار دهد و حتی المقدور پیچیدگی پویای آن را منعکس نماید.

برای حدود دو دهه در حال کاوش روی مفهوم شادی هستم. دریافته ام که وقتی نیازهای اولیه برآورده می شوند، شادی تماما بستگی به رشد خود آگاهی ما دارد. این رشدی که به آن اشاره می کنم به توانایی خودآگاهی در تغییر تمرکز ما بستگی دارد و اینکه با مهارت به آنچه به خاطرش تمرکز یافته ایم مرتبط شویم. نخست، چنین خودآگاهی می تواند توجه خود را دقیق نماید و با سایر موجودات و اهداف بیرونی رابطه پیدا کند. دوم اینکه چنین خودآگاهی می تواند رابطه خود را با خود زندگی وسعت بخشد. بنابراین چنین آگاهی قادر است که از درون و بیرون دو شیوه تفکر را شفاف نماید که شیوه پایه و شیوه برتر را شامل می شود. در مدل پایه ما با اتصال به "چه کسی" و " چه چیزی" فاصله ها را از خودمان درک می نمائیم. در مدل برتر ما با سادگی وجودی که در همه ما هست مرتبط میشویم. این دو شیوه می توانند به شکل هماهنگ و همچون دو بال یک پرنده عمل نمایند. من به این اتحاد دو بال شادمانی نام می دهم.

برای دست یابی به این هماهنگی یا هارمونی، ما باید هر دو بال را به کار ببریم. تفکر غربی با شیوه پایه به خوبی همراه است. در مدل پایه ما ابزارهایی را به کار می بریم که به ما کمک می نماید تا با رضایت عمیق در بخشهای مختلف زندگی  نماییم. من برای توضیح شیوه برتر از تفکر شرقی بیشتر کمک می گیرم. شیوه برتر روی درک وجود و بودن تاکید دارد و راه های متعددی به این سو دارد. من ایده های شرقی با شیوه تفکر غربی را تجمیع می کنم به خاطر اینکه تمرکز بر بودن به ما آرامش و قدرت می دهد. این مساله عمیقا رضایت بخش است و نیز برای عمل با شیوه پایه ای هم مناسب است. همراه دوشیوه پایه و برتر ارتباط با کلیه سطوح زندگی و مشارکت در زندگی به شکل کامل امکان پذیر می شود. 


/ 2 نظر / 15 بازدید
محمدرضا

با سلام دنیای عکس های متحرک زیبا برای زیبا سازی وبلاگ لینکم کن

امیرکسری

[گل] سلام دوست گرامی بنظر می رسد تئوری آندراپولارد نقطه ضعفی اساسی دارد آنجا که می گوید سعی دارد "کل زندگی را مورد توجه قرار دهد....". بسیاری نویسندگان و مخصوصا روانشناسان و متخصصین علوم تربیتی و علوم انسانی نیز به این نکته توجه نمی کنند که : شناخت کل زندگی " به شناخت "کل ابعاد وجود انسان" وابستگی تمام دارد و "شناخت کامل انسان" یا بعبارت دیگر "شناخت انسان کامل" کار هرکسی نیست.این نویسندگان تصویری از زندگی را که درجریان و روند زندگی انسانهایی که کامل نشده اند در فکر خویش دارند و طبیعی است که با این تصویرناقص از زندگی هرگز نخواهند توانست "کل زندگی" را موردتوجه قرار دهند و پدیده شادی یا غم یا ...را معنا کنند و در نتیجه&تعاریف و معانی و راهکارهایی که ارائه می دهند ناقص و گاهی زیانبار است. خلاصه آن که باید "انسان شناخته شود" تا همه پدیده های نشات گرفته از انسان به درستی شناخته و تعریف شود. بسیارعلاقمندم که به وبم بیایید و نظراتتان را داشته باشم.موفق باشید[گل]