سفید برفی، عقده مادر و پایان معصومیت

چقدر لذت می برم از اینکه داستان سفید برفی در تکامل آگاهی و بر اساس نیاز روان انسان امروز به فیلمی مثل سفید برفی و شکارچی تغییر شکل پیدا کرد. راستش خود فیلم، بازی ها و ... اهمیت زیادی برایم نداشت. مهمترین نکته قلب معصوم است که در جدال با سایه باید جنگجو شود. 

این روزها که در کنار آنفولانزا روی مطالب عقده مادر برای کلاس پنجشنبه کار میکنم دیدن چنین فیلمی مرا به پایان عصر غلبه معصومیت بر تاریکی مطمئن تر کرد. سفید برفی دیگر نمی تواند به هفت کوتوله پناه برد و مراقبت شود. باید سپر و زره را بر تن کند و به جنگ تاریکی برود. اما جنس تاریکی هم عوض شده است. نویسندگان فیلمنامه انگار یک دوره کامل سفر قهرمانی زن خوانده بودند چون ملکه وجه آسیب خورده زنانگی است. وجه خیانت دیده و طرد شده که انتقام خود را با تاریکی می گیرد و مکیدن روح های زیبا. ملکه دیگر یک شر بی دلیل نیست. او برای بقا در بی عدالتی جنگیده و روح خود را گم کرده است.

فیلم خیلی به لحاظ مبانی روانشناسی زنان جای تحلیل دارد. زخم های زنان از آنها محافظت می کند. یک نکته خیلی مهم هم درباره عقده مادر در فیلم وجود داشت. وقتی گره (عقده) ما را به نبرد بخواند هیچ جای امنی در دنیا باقی نمی ماند و مادر طبیعت و نمادهای سرزمین پریان هم حفاظی برای معصومیت سفیدبرفی ندارند. در دل سرزمین پریان سربازان تاریکی به شکار می آیند تا بدانی که جز جنگ با این عقده راه دیگری وجود ندارد.

/ 3 نظر / 26 بازدید
ندا شریف زاده

سلام خانم طهماسبی عزیز،خیلی از این تحلیل شما لذت بردم، میشه لطفا کمی راجع به این جمله "زخمها ی زنان از آنها محافظت میکند" برام توضیح دهید؟یعنی این نوع کارکرد زخم (محافظت کردن) در زنان یک ویژگی محسوب میشه؟ممنون[گل]

ندا شریف زاده

خیلی خیلی به خاطر وقتی که گذاشتید و مساله را برام باز کردیدسپاسگزارم خیلی خوب درک کردم اتفاقا به تازگی بخش قبیله زخمیهای کتاب خانم دکتر استس را مطالعه کرده بودم که با توضیح شما خیــــــــــــــــــــــــلی بهتر توانستم مقوله زخمها و شفای زخم را بفهمم و اینکه دریافتم زخم دیده شده،آگاهانه درک و پذیرفته شده هم شفا می یابد و هم قابلیت محافظت از روح زنان را پیدا میکنه.شعف خاصی درونم احساس میکنم،اکنون عمیقتر میتوانم ارزش زخمها را بفهمم...خیلی سپاسگزارم[گل][قلب]

شادی

هزارساله ها ام و از معصومیت های کاذب شرمنده ! شرمنده ی چیزهایی مثل باور تلقین ناتوانی ! نادانی ! و قبول بی چاره گی !