به عشق شادی و سعیده و دوستان عزیز دیگری که مرا می خوانند!

راستش واقعا قصد نداشتم دیگه وبلاگ نویسی کنم. یعنی افتاده بودم روی اون دنده که میگه وبلاگ بی وبلاگ! :) ولی به عشق کامنت های سعیده و شادی و بقیه دوستان که انگیزه می دهند برگشتم!

این روزها با سرعت سرسام آوری می گذره ولی من همچنان دل به زندگی دادم و سعی میکنم از لحظه به لحظه اش لذت ببرم. بچه تر که بودم (مثلا 15 ساله) همش عجله داشتم. فکر میکردم الانه که عمرم تموم بشه و هیچ کار مهمی در دنیا نکرده باشم. ولی مدتیه که دیگه میدونم تنها کار مهمم توی این دنیا زندگی کردنه! :)

نمیدونم خبر دارید یا نه ولی کتاب بهار می رسد دکتر استس که مجموعه یادداشت های فیس بوکش در سال 2011 است جاپ شد. مهمان یک بخش کوچک از این کتاب زیبای بهاری که من ترجمه کردم باشید:

نفرت ضد عشق نیست

بی تفاوتی ضد عشق است

امروز عشق را اعمال کنید. به شیوه های خاص خودتان به کسی یا چیزی رو بیاورید. شفقت داشته باشید. با چیزی که درکش نمی کنید صبور باشید. کلمات محبت آمیز در پاسخ آدمهای کج خلق بگویید. سرسختی به معنای پستی نیست. وحشی بودن به معنای بی رحمی نیست. خرد چیزی بی اهمیت و مبتذل نیست.

از جایی که من می ایم، امید یک «حشره کوچک» نیست بلکه قناری پانصد پوندی ای است که از ته دل برای آینده ی شما آواز می خواند، اکنون و همیشه.

بروید و در ان اواز بایستید

و با عشق

 

/ 3 نظر / 22 بازدید
شادی

خوش آمدی و چه زیبا انسانیت و عشق تصویر کردی من وقتی با تو و اونایی که مثل فکر می کنن حرف می زنم فاصله ی زمانی و مکانی را از یاد می برم سن و سال یادم میره حالب اینه دلم و فکرم بی توجه به تنم به علامت تایید عقاید زیبا ی انسانی همش تو حرفا می پرن و همراه تکان دادن سر پشت سرهم میگن منم ! سال نو و روز نو و عید و نوروز به تو و خانواده ی عزیزت مبارک

پینه دوز

سلاااااااااااااااااام هورااااااا .... هورااااااااااا..... هورااااااااااااا خوش برگشتی مریمی[تایید][قلب][گل] گاهی که می نویسی میبینم تو چطور با این همه تفاوت در رفتار با من انقدر نزدیک به منی( نه که اروم تر از منی در نگاه اول ... ببین با این جمله خودم و اوردم قاتی ادم های اروم [شوخی]) من و رضا در این سه سال و اندی زندگی یه سوال داریم اینه... رضا به من میگه چطور تو با زیاد زیاد 5 ساعت خواب می تونی زندگی کنی و جواب من این بوده وقتی به خودم فشار اوردم؟[اوه] این که همیشه من احساس میکردم اگر بخوابم از وقایع مهمی که داره اتفاق میافته و جریان زندگی عقب میوفتم اول تر ها که بچه بودم فکر میکردم بازی ها تموم میشه و من به بازی ها و لذت ها و شلوغی پوغی کردن نمیرسم و خلاصه عقب میمونم الانم صبح تا روشنایی میاد تو اتاق خواب ما من بیدارم و به رضا میگم زوووووووووووود باش پاشو وگرنه روز تموم میشه باید بازی کنیم :)) و اون بی چاره با رسوندن خوابش به 8 ساعت با من کنار داره میاد ... رضا میگه جهان بینی ما دو تا در مورد زندگی تفاوت داره.... نگاه به زندگی خیلی مهم هست !من همیشه خودم رو در مرکز جهان دیدم

مهدیه

[گل] آرام بخش و مفید بود[لبخند]